Just Sad Just Cry

Kalantar's

Kalantar's Blog


خانه
آرشيو

پست الكترونيك

آرشيو

دی ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
بهمن ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
خرداد ۸٥
امرداد ۸۳
تیر ۸۳
خرداد ۸۳
اردیبهشت ۸۳
فروردین ۸۳

لوگو







سه‌شنبه ٢٥ دی ،۱۳۸٦

خسته ام!

I'm So Tired

دلم خیلی گرفته است

کلی غم دارم

نمی دانم ولی شاید برای تو هم دیگر ارزش قبل را نداشته باشم

ممکن است با خواندن این متن شانه ات را تکان دهی و بی توجه به کار خودت ادامه دهی!

شاید هم به فکر فرو روی که چرا این حرف ها را می زنم

اما می خواهم بگویم و بنویسم که می ترسم

از کارهایم ......

از رفتارم ........

از خیانت ........

از همه چیز

از همه کس

نمی دانم اما فکر می کنم کارم اشتباه است و نمی توانم به آن ادامه دهم!

هر چه زمان می گذرد وابستگی بیشتر شده و جدایی نیز دشوار

احسان

پيام هاي ديگران ()



 


دوشنبه ۱٧ اردیبهشت ،۱۳۸٦

تحقير روح

هفت بار روح خویش را تحقیر کردم:

اولین بار زمانی بود که برای رسیدن به بلندمرتبگی خود را فروتن نشان دادم.

دومین بار آن هنگام بود که در مقابل فلج ها می لنگیدم.

سومین بار آن زمان که در انتخاب خویش بین آسان و سخت، آسان را برگزیدم.

چهارمین بار وقتی مرتکب گناهی شدم، به خویشتن تسلی دادم که دیگران هم گناه می کنند.

پنجمین بار آنگاه که به دلیل ضعف و ناتوانی از کاری سر باز زدم، و صبر را حمل بر قدرت و توانایی ام دانستم

ششمین بار که چهره ای زشت را تحقیر کردم، درحالیکه ندانستم آن چهره یکی از نقاب های خویشتن است.

و هفتمین بار وقتی که زبان به مدح و ستایش گشودم و انگاشتم که فضیلت است .

(جبران خلیل جبران)

احسان

پيام هاي ديگران ()



 


سه‌شنبه ٤ اردیبهشت ،۱۳۸٦

زندگی!

... Life is

زندگی قصه ی مرد «يخ فروشی» است که از او پرسيدند فروختی؟
!جواب داد: نخريدند تمام شد
بپا زندگيت رو با قيمت بالايی بفروشی! نه اينکه بزاری همه اش آب شه

احسان

پيام هاي ديگران ()



 


جمعه ٢٤ فروردین ،۱۳۸٦

ميم مثل مادر ...

ميم مثل ملاقلی پور!

امروز برا چهارمین بار بود که میم مثل مادر رو دیدم!

ولی نمی دونم چرا یه انس عجیب نسبت به این فیلم دارم هر صحنه اش رو که دوست داشتم میاوردم اول و از اول نگاش می کردم.

هر کدوم از صحنه هاش کلی حرف برا گفتن داشت، از اون قسمتش که سپیده (گلشیفته فراهانی)، سعید (علی شادمان) رو از تو وان حمام میاره بیرون و میگیرش رو دستاش و میاد بیرون خیلی خوشم میاد نهایت سردرگمی و اضطراب یه مادره، یا اونجاش که 1 دونه آمپول دارن و جفتشون حالشون بده و سپیده می گه که نصف می کنیم!

اصلاً کل فیلم پر از صحنه های قشنگه، حیف که خیلی ها نفهمید که ملاقلی پور چی می سازه و چی میگه...

رسول ملاقلي پور(1334-1385)


« چه حاصل از اينکه کي بودم و چه‌ کردم؟ منتي هم نيست و صد البته که طلبکار هم نيستم حرف من بماند با تاريخ.»
رسول ملاقلي‌پور آذر ماه 83 بود که نامه‌اي را با تيتر «خداحافظ سينما» در اختيار خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) گذاشت که علاوه بر جملات بالا افزوده بود:«روزگاري نه چندان دور به گوشه‌اي از اين ديار عشق و ميراث تعرضي شده بود. جواناني بودند، مرداني بزرگ، زميني بودند و روحشان آسماني، دوربين عکاسي و سوپرهشت من شرمنده بود از معرفتشان. هر چند کوتاه ولي مردانه زيستن را ديدم و بي‌دليل نيست که هر روز دورتر و تنهاتر شدم. جرم من ساختن «پرواز در شب» و دعوت «سفر به چزابه» براي ديدن «نجات‌يافتگان» و ملاقات با بانوي عشق خانم «هيوا» بود.
البته اين جرم کمي نبود همزمان با نمايش تحقيرشان کردند و درگوشي و علني نجوا کردند ، برو، فراموش کن، و اين زمانه را آنطور که ما ميگوييم ببين. از نگاه مجنون، «نسل سوخته» را نبين. در همان خوابگردي بمان تا خوابگرد را نسازي، مگر نمي‌بيني با «مزرعه پدري» اين سرزمين پدريت چه مي‌کنيم؟ اگر راه پيروزي فرهنگي عده‌اي در گرو اين است که من ديگر فيلم نسازم، به همه دوستداران و ارزش پيشگان و همراهان اين قافله مژده‌ مي‌دهم که اين پيروزي گواراي‌تان باد. رسول ملاقلي‌پور ديگر فيلمي نخواهد ساخت تا ...
زهي خجسته زماني که يار باز آيد بکام غمزدگان غمگسار بازآيد
به پيش خيالش کشيدم ابلق چشم بدان اميد که آن شهسوار باز آيد
اين نامه را ملاقلي‌پور زماني نوشت که پيش از آن به حذف دو صحنه از فيلم «مزرعه پدري» اعتراض کرده بود و نتوانسته بود «خوابگرد» را بسازد.
اما او در اواخر سال 85 فيلم «ميم‌مثل مادر» را ساخت و در ميزگردي که چند ماه قبل همزمان با اکران ميم مثل مادر در ايسنا برگزار شد، گفته بود: «از نسل ما گذشته است که نگاهي ديگر و متفاوت به جنگ ارائه کنيم که از جنس نگاه نسل امروز باشد. نسل ما قدرت ريسک و تواناي ريسک را از دست داده‌ است، ولي اگر يک فرد جوان يک سينماگر جوان با استعداد پيدا شود، مي‌تواند با خلاقيت‌هاي که دارد از ادبيات جنگ به بهترين شکل استفاده کند.
من همان آدم گذشته هستم اما محتاط‌ تر شده‌ام. يک واقعيت اين است که ملاقلي پور در سينما سرکوب شد، نه از جانب مميزي ارشاد بلکه متاسفانه از جانب منتقدين بي‌سواد اين اتفاق افتاد. وقتي منتقدين بي‌سواد مواردي را به فيلم نسبت دادند طبيعتا مسوولين فرهنگي نسبت به کارهاي من حساسيت پيدا کردند.
هر چه ساختم و نوشتم آنها فکر کردند منظورم مساله ديگري است. مثلا در دوراني که فيلمهاي "سفر به چزابه" ، "نسل سوخته" و.... را ساختم بسياري از اين فيلم‌هاي من را برخي منتقدين بي‌سواد به مسخره گرفتند. ولي الان نقد همان آدمها را در رابطه با "ميم مثل مادر" مي‌خوانم و مي‌بينم از آن فيلمهاي قبلي‌ام همچون "نسل سوخته" و "هيوا" به عنون آثاري زيبا و شاعرانه ياد مي‌کنند در حاليکه اين فيلم‌ها را در زمان اکران قبول نداشتند.»
ملاقلي پور قرار بود «عصر روز دهم» را در ادامه‌ي ساخته‌هاي قبلي‌اش را درباره‌ي جنگ ابتداي سال 86 کليد بزند و چندي قبل نيز براي بازبيني لوکيشن به همراه منوچهر محمدي عازم عراق شد.
قرار بود پيش توليد اين فيلم بزودي آغاز شود و حتي برخي عوامل مشخص شده‌ بودند اما ...

احسان

پيام هاي ديگران ()



 


سه‌شنبه ۱٤ فروردین ،۱۳۸٦

تولدم مبارک

من متولد ماه فروردینم و امروز سالروز تولد من
اگر من بزرگ نمی شدم پدربزرگ هنوز زنده بود
اگر من بزرگ نمی شدم مادر پير نمی شد
اگر من بزرگ نمی شدم خواهرم پيش ما بود
اگر من بزرگ نمی شدم هنوز خانه قديمی پدربزرگ پر از درخت بود
اووو خدايا چه جفايی کردم من با بزرگ شدنم
دير زمانی است که شادی روز تولد از يادم رفته
چشمان مادر امروز پر از نگرانی بود
خدايا نمی دانم نمی دانم
شادمان يا غمگين باشم از اين روز
یک احساس مبهم مابين عشق و تنفر
من متولد ماه فروردينم و امروز سالروز تولد من
يک بهار ديگر و يک روز ديگر از روزهای خدا
که این روزفقط اندکی برای من متفاوت است و شايد
انگشت شماری که مرا دوست دارند.........
ای آدمها  ای آدمهايی که مرا دوست داريد
دستان من را بفشاريد
آغوش خود را برای من باز کنيد ....
من تنهایم تنهای تنها با قلبی شکسته و روحی مجروح
سرشار از عشق
من را فراموش نکنيد ......................

احسان  kalantar_mahal - ۸۳/۱/۱۰

18همين سالروز تولدم ساعت 7:14 صبح

خوش باشين و بای عزيزان

تولدم مبارک!

این متن بالا رو ۳ سال پیش روز تولدم نوشتم و تو وبلاگ زدم

دم همه گرم اون سال ۷ نفر بهش نظر دادن و تولدم رو تبریک گفتن

ولی امسال تعدادشون خیلی کمتر بود کسایی که تبریک گفتن

راست میگن آدم وقتی بچه تره هوا خواهشم بیشتره!

پیر شدیم رفت

احسان

پيام هاي ديگران ()



 


دوشنبه ٢۳ بهمن ،۱۳۸٥

!

سر قبر شخصي نوشته شده بود : کودک که بودم مي خواستم دنيا را تغيير بدهم وقتي بزرگتر شدم متوجه شدم که دنيا خيلي بزرگ است من بايد کشورم را تغيير بدم بعد ها کشورم را هم بزرگ ديدم و تصميم گرفتم شهرم را تغيير دهم . در سالخوردگي تصميم گرفتم خانواده ام را متحول کنم . اينک من در آستانه مرگ هستم مي فهمم که اگر روز اول خودم را تغيير داده بودم شايد مي توانستم دنيا را هم تغيير دهم

احسان

پيام هاي ديگران ()



 


یکشنبه ٧ آبان ،۱۳۸٥

فتح کن مرا!

نگاه کن

من هنوز هم وقتی باران می بارد، بغض می کنم

هنوز برای ماهی ها آواز می خوانم

هنوز قاصدکهای خبرچین را باور دارم

هنوز هم شبها با خدا ، هِی ا لکی می خندیم و فرشته ها هِی مرا لوس می کنند

به خدا من هنوز هفت ساله ام

پس

بی خود برایم ، رویای بهشت و پرواز در عطر ِ عجیب ِ آسمان را نبا ف

بی خود از خواب ِ دریا و حدیث ِ مبهم ِ شادمانی ، چیزی برایم نگو


بهشت یعنی، وقتی تو مرا به نام می خوانی

شادمانی یعنی ، وقتی تو انگشتهایت را به سویم می فرستی


من هنوز بکر و بی نام مانده ام

آه.....جانان ِ معلوم و راستین .... ای یاغی ِ پرشکوه


فتح کن مرا ..... تا خجسته گردم

مرا دریاب!

احسان

پيام هاي ديگران ()



 


دوشنبه ۳ مهر ،۱۳۸٥

ديگه مثل قبلا نيستی!

انگاز که بی وفا شده ای

دیگر به خاطر من ستاره ها را نمی شماری

به خاطر من قید همه کس و همه چیز را نمی زنی

چرا دیگر به خاطر من آن چشمهای زیبایت را خیس نمی کنی؟

و گلهای رنگارنگ باغچه را دسته دسته برایم نمی چینی؟

دیگر به خاطر من سر به بیابان نمی گذاری و خاطره های تلخ را از یاد نمی بری

دیگر مثل گدشته با خواندن متن هایم  اشک نمیریزی و

هیچ احساسی نسبت به من و عشقم و درد دلهایم نداری

دیگر عکس مرا در آغوشت نمی گیری و با آن درد دلهایت را نمی گویی

دیگر صحبت از آینده و آن رویای شیرین به هم رسیدنمان نمی کنی

دیگر نمی گویی ای کاش در کنارم بودی و دستت در دستانم بود

دیگر لحظه به هم رسیدنمان را در ذهنت به تصویر نمی کشی

و حتی خواب آن لحظه های شیرین را نمی بینی

دیگر دائماً نام مرا در زیر لبانت زمزمه نمی کنی و

کلمه دوست داشتن را مثل گذشته ها به زبان نمی آوری

دیگر احساساتم را نمی پرستی و قلب مرا قبله دوم عبادتت قرار نمی دهی

دیگر زمان گریه کردن من چشمهای تو بارانی نمی شوند

و دیگر قبل از لحظه ای که صدای مرا بشنوی تپش قلبت تند تند نمی زند

چرا دیگر به خاطر من، به خاطر عشقت،

به خاطر آنکه سالهای سال به پایش سوختی و ساختی

محبت و امید هدیه نمی کنی؟

انگار که تو هم مثل همه بی وفا شده ای

............!!

دریا شاهد شروع قصه بود

زیر این گنبد دلگیر کبود

دل من عاشق چشمای تو شد

قافل از این همه آدم حسود

انگار که بی وفا شده ای

احسان

پيام هاي ديگران ()



 


دوشنبه ٢٧ شهریور ،۱۳۸٥

روزگار ...

سلام!!

راستش می خوام یه جریانی رو که الان از راه خونه تا کافی نت اتفاق افتاد  براتون بگم!

واقعا یه مشکلیه که همه باهاش برخورد داشتیم ولی دیگه از بس زیاده کسی بهش دقت و توجه خاصی نداره!!

صبح که داشتم میومدم کافی نت رو باز کنم از میدان آزادی تا ۴ راه سی متری با یه پیکان کرم رنگ اومدم، اول سنگر یه خانومه وایساده بود به تاکسی گفت گذرنامه (اسم یکی از محله های کرمانشاه) راننده هم که مسیرش بود وایساد، زنه با شک اومد جلو یه بار دیگه پرسید آقا گذرنامه میری منم گفتم بله خانوم میره برا شما وایساده

آخ یهو یه چیزی گفت یخ زدم من از خجالت سرمو انداختم پایین تا الآن هم همه اش دارم به حرف خانومه و عکس العمل راننده فکر میکنم که چرا ...

آره گفتش که آقا گذرنامه میرم ولی پول ندارم فکر می کردم راننده با شنیدن این حرف گازشو بگیره و بره ولی وایساد با لبخند گفت بفرما خانوم هیچ مسئله ای نداره

بعد زنه که اومد سوار ۷ - ۸ باری تقریبا گفت آقا شرمنده معذرت می خوام ببخشید

حالم بیشتر از این گرفته شد که خانوم وضع ظاهری بدی هم نداشت سنش هم ۳۷-۳۸ بود

هی می خواستم پولش رو حساب کنم و به راننده بگم آقا این خانوم رو من حساب می کنم ولی ترسیدم شاید به غرورش بر بخوره

بعد همه اش از تو آینه به من نگاه می کرد منم سرمو  مینداختم پایین که نکنه فکر کنه دارم با ترحم نگاش می کنم یهو گفتش آقا به خدا الآن از کمیته امداد اومدم رفتم برنج گرفتم

خلاصه کلی حالم گرفته شد!

چرا باید انقدر تضاد باشه؟

الآنم وجدان درد گرفتم که چرا کرایه اش رو حساب نکردم ولی خیلی حال کردم با رانندهه

بارها برام همچین چیزی پیش اومده و دیدم که راننده گازشو گرفته و رفته هیچی تاره ۴ تا فحش هم نصیب طرف کرده

بوی گندم مال من هر چی که دارم مال
يه وجب خاک مال من هرچی ميکارم مال تو
اهل طاعونی این قبيله مشرقيم
تویی اين مسافر شيشه ای شهر فرنگ
پوستم از جنس شبه پوست تو از مخمل سرخ
رختم از تاوله تنپوش تو از پوست پلنگ
بوی گندم مال من هر چی که دارم مال تو
يه وجب خاک مال من هرچی ميکارم مال تو
توبه فکر جنگل آهن وآسمون خراش
من به فکر يه اتاق اندازه تو واسه خواب
تن من خاک منه ساقه  گندم تن تو
تن ما تشنه ترين تشنه يک قطره آب
بوی گندم مال من هر چی که دارم مال تو
يه وجب خاک مال من هرچی ميکارم مال تو
شهر تو شهر فرنگ آدماش ترمه قبا
شهر من شهر دعا همه گنبداش طلا
تن تو مثل تبر تن من ریشه ی سخت
طپش عکس يه قلب مونده اما رو درخت
بوی گندم مال من هر چی که دارم مال تو
يه وجب خاک مال من هرچی ميکارم مال تو
نبايد مرثيه گو باشم واسه خاک تنم
تو آخه مسافری خون رگ اينجا منم
تن من دوست نداره زخمی دست تو بشه
حالا با هر کی که هست هرکی که نيست داد ميزنم
بوی گندم مال من هر چی که دارم مال من
يه وجب خاک مال من هرچی ميکارم مال من

من دارم تو آدمک ها میمیرم!

احسان

پيام هاي ديگران ()



 


پنجشنبه ٩ شهریور ،۱۳۸٥

بدون شرح

سلام!

بعد از ۷۱ روز بازم تصمیم گرفتیم بنویسیم!

راستش امروز صبح که کافی نت رو باز کردم همین طوری به یاد دوران گذشته رفتم آی دی مو باز کردم دیدم یکی از دوستام (که بیشتر رو فامیل بودنش حساب می کنم تا دوست) برام آف گذاشته بود که آپ کردم

منم که اولین بارم بود به وبلاگش سر می زدم خیلی دپرس شدم وقتی مطالب رو خوندم

یه جورایی انگار داشت حرفای منو می زد حرفای دلمو

تا حالا شده مثلا  به گذشته فکر کنین بعد ببینین که وای چقدر عوض شدین؛ یا مثلا جقدر خودتونو تو این چند سال اخیر گم کردین؟

من خودم بعضی وقتها به این مسئله که فکر می کنم کلی حالم می گیره

از خودم بدم میاد

حس می کنم خیلی عوض شدم؛ خیلی خر شدم؛ خیلی احمق شدم؛ کارایی کردم که یه لحظه هم حتی فکرشون به ذهنم نمی رسید وای به حال انجامشون

همه اش هم از تابستون سوم راهنمایی شروع شد که افتادم تو خط اینترنت و چت و این بد بختی ها!

کی فکرش رو می کرد احسان؛ احسانی که کل محله؛ کل فامیل روش حساب می کردن؛ احسانی که تو معصومیت  و سر به زیری و بچه مثبتی سر زبون ملت بود اینجوری از آب در بیاد

از خیلی از کارم پشیمونم ولی حیف که دیگه گذشته تکرار نمی شه

خدا کنه درست شم

از خودم بدم میاد یه حس تنفر دارم؛ آخه چرا یه دفعه باید اینطوری شم چرا باید خودمو گم کنم؟ چرا باید ندونم که قبلا کی بودم؟؟

البته خودم هم می خوام برگردم همون موقع ها ولی نمیشه

دلم گرفته ای دوست!

احسان

پيام هاي ديگران ()